تبليغاتX
بی ستاره از پیش ...
انگار باید خودم رو برای دومین شکست در زندگی عشقی آماده کنم ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 23:59  توسط بی ستاره  | 
هر چه گشتم یک "مرد" برای تبریک روز مرد پیدا نکردم. هر چه دیدم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 1:42  توسط بی ستاره  | 
اشکم خشکیده.

چه عجیب.

از عجایب روزگار اینکه من ده روز بعد رفتن تو یک قطره اشک هم ندارم بریزم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 2:34  توسط بی ستاره  | 
آخرین حرفها.

آخرین جوابها.

تمام شد.

تمام شدم.

به همین راحتی.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 22:27  توسط بی ستاره  | 
گریه های شبانه ام را با خودم تقسیم میکنم

خنده های روزانه را با همه رفیقان نیمه راه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 1:8  توسط بی ستاره  | 
کار از تلقین هم گذشته. هر قدر بنویسم من محکم و صبور و آرامم

باز بادی از ناکجا

پرده های اشک را می درد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 19:32  توسط بی ستاره  | 
هنوز یک گوشه خلوت پیدا نکردم یک دل سیر گریه کنم.

سنگینم هنوز.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 20:13  توسط بی ستاره  | 
سخت است این همه بغضت را توی جمع بخوری. ولی همه هم بدانند دلت در چه حال است. کاش لااقل خبر نداشتند. نگاه هایشان اذیتم میکند....
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 23:53  توسط بی ستاره  | 
هنوز میان آتشم.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 9:54  توسط بی ستاره  | 
هنوز بی قرارم و امیدم به همین ذره ذره های باقی مانده امید است برای برگشت تو.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 17:7  توسط بی ستاره  | 
همه اشک های دنیا امروز و دیروز سهم چشمان من بود. خدایا. آبی بر این آتش بریز. سوختم.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 13:21  توسط بی ستاره  | 
این دو روزی که پشت سر گذاشتم از سخت ترین روزهای عمرم بودند. این دو روزی که پیش رو دارم هم از سخت ترین روزهای عمرم خواهند بود.

خدایا. امیدم فقط به توست. من را از بین سیل اشکم به ساحل امن اطمینان برگردان.توی این غریبی رهام نکن و نگذار یک عمر حسرت یک لحظه اشتباه رو به دوش بکشم...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 2:1  توسط بی ستاره  | 
سرم زیر آوار کارهای باقی مانده به گیج گیج افتاده. تنها. حتی توی شادی ها.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 20:11  توسط بی ستاره  | 
چرا سبک نمی شه این بار؟؟؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 2:16  توسط بی ستاره  | 
در شهر و خانه خودم غریبم.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 17:48  توسط بی ستاره  | 

دلم می خواست می شد می رفتم یک جای بلندی می ایستادم که صدایم به همه دنیا می رسید. بعد داد می کشیدم میگفتم "همه آدمای دنیا. همه تون مثل هم هستید. یه اندازه پست و بی مقدار. یه اندازه دور ریختنی. یه اندازه بی ارزش و دورو و خودخواه.یه اندازه بی محبت و سوءاستفاده گر. یه اندازه طلبکار و بی ملاحظه."

دلم می خواست او جزو آدمای بالا نبود. اما متاسفانه هست

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 23:19  توسط بی ستاره  | 
پای حرف تو می مونم

که امید و به من دادی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 23:56  توسط بی ستاره  | 
منتظر خبرهای خوبم

منتظر حالی بهتر از این هوای بارانی امروز

یک روز بدون دلهره و اشک

خدا زورش میاید؟؟؟ چرا؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 15:10  توسط بی ستاره 
یادش بخیر

خواب های بدون کابوس

روزهای بدون ترس...

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 21:6  توسط بی ستاره  | 
سرماحوردگی همراه با عطر سیب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 23:26  توسط بی ستاره  | 
خوشی های من هم با اشک گره خورده

باید سبک تر از این که هستم باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 0:55  توسط بی ستاره 
قول ها رو باید باور کرد

حتی اگه اعتمادی به راست بودنش نبود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 0:20  توسط بی ستاره 
فکر تکرار اتفاقات گذشته٬ خوشی های ظاهری و تظاهر به امیدواری٬ از درون می خوردم...

باید این بار همه چیز فرق کنه. باید ظاهر همه چیز عوض بشه. باید حداقل من یه آدم دیگه بشم.

حالا که برگشت قسمت ما بوده باید یه طوری برگردی که چیزی از گذشته تو خاطرت نمونه. باید حتی شکل نگین ها رو عوض کنم. این دفعه یه انگشتر ساده ی سبک. شاید این طوری همه چیز سبک پیش بره.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 0:42  توسط بی ستاره 
یا باید قید درس را بزنم

یا کار

غرق هر دو شده ام

قید زندگی را زده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 2:8  توسط بی ستاره  | 
 

خسته شدم از تنهایی نصفه شب ها

بهترین همدم من

بهترین میزبان من هم هست

حتما همین طوره.

بهترین همدم من ... سفرکرده ی راه دور ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 19:17  توسط بی ستاره  | 
رفتن آخرین راه حل نبود

راه های زیادی رو امتحان کردم

اما بهترین راه همین رفتنه

شکلش مهم نیست

اصل رفتن مهمه

یه طوری خاکسترت هم باقی نمونه

یه طوری که ...

خون به مغزم نرسیده و حتی راه حل خوبی برای بهتر رفتن به ذهنم نمی رسه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 19:16  توسط بی ستاره  | 
دلم می خواست دنیا و آدماش رو همراه با هم

بریزم توی چاه خاطرات

یا یه چاه دیگه

فرقی نمی کرد

مهم این بود که دیگه جلوی چشمم نباشن

لعنتی های بی معرفت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 19:14  توسط بی ستاره  | 
خط های چاقو

پوست مهتاب

موزای یا مورب

مسئله اینست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 19:13  توسط بی ستاره  | 
لیستم را پاک کردم

دلم کی خالی ....

 

 

 

بگذریم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 19:4  توسط بی ستاره  | 
از خودم بیزارم لحظه هایی که تنهایی رو معضل بزرگی می بینم

این جماعت لایق حسرت هم نیستند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 19:3  توسط بی ستاره  |